می گویند افلاطون در بستر بیماری افتاده بود و لحظات آخر عمرش را می گذارند، یکی از دوستانش به عیادت آمد و از او پرسید؟ چگونه ای؟ افلاطون لبخند معنی داری زد و گفت: متولد شدم اجباری، زمدگی کردم اجباری و اکنون می میرم اجباری، همین قدر دانستم که هیچ ندانستم.
تقویم 88 ، داستان و روایت
برچسب: زندگی اجباری,زندگی اجباریست,زندگی اجباری شیرین است,زندگی اجباری است,زندگی اجباری جک,زندگی اجباریست سهراب سپهری,زندگی اجباریست لاجرم باید زیست,زندگی اجباری رمان,زندگی اجباری شیرین,زندگی اجباری من,
نویسنده: آریا نیکنام